به آسمان می نگرم که عشق و دوستی را به چشمان ام هدیه داد برگ های زندگی یک به یک ازآسمان به زمین می آیند رنگی رنگی
انگار صدا می خواهد پیغام جدیدی را به من بدهد پیغام خوبی است هر چه هست ..! لبخند را بر وجودم حس می کنم مادر می گفت تو خوشبخت ترین آدم روی زمین هستی اما امروز متوجه نمی شوی..! اما حس اش کردم اما گاهی حس هایم برای کمک به دیگران نابود می شود برای همین است همیشگی نیست حس ها ..! نمی دانم اما به صدا قول داده ام تا آخر جاده با او بمانم قول دادم که یا سفر را شروع نکنم یا کردم رفیق نیمه راه نباشم می دانم صدا قدرت اش بیکران است او به من نیاز ندارد اگر در جاده زندگی است می خواهد من تنها نباشم می داند که قلب ام لحظه ای ممکن است برای موریانه ها بسوزد و آنگاه حمله موریانه ها شروع می شود .. زیرا موریانه ها قلب ام را می خواهند نه خودم را ..! می دانند برای رسیدن به مرهم قلب را بگیرند جسم را می کشند می دانم باید ذهن را رها کنم و با عینک خوش بینی به موریانه ها بنگرم موریانه ها همیشه بودند و هستند و خواهند بود اما تا صدا است هیچ کدام شان ضربه آخر را نمی توانند بزنند سالیان سال است که نتوانستند.. چرا فقط روح را آزردند قدرت روح درونی خیلی زیاد است اما پاکی وجودش و خالص بون اش اجازه کشتن روح هم را نداد...!
چقدر دلم شالیزار می خواهد به زودی شالیزار را حس می کنم دخترک در تکاپوی کلاغ ها به دنبال مترسک بود اما غافل از اینکه دنیای کلاغ ها و مترسک ها با هم فرق داشت اما دخترک می خواست نیروی درون اش را به رهگذران شالیزار هدیه بدهد حتی اگر کلاغ و مترسک از هم دور بودن مهم خالص بودن راه بود
گل بر گ های وجودم رنگی رنگی شده است خوشحال ام زیرا رها شده است از فکر از تعلقات مادی اش چه زیباست رها شدن انگار دوباره کودک شده ام همان کودکی که مسیر را سوار بر اسب در شالیزارهای امید می پیمود
دلم می خواست همبازی کودکی ام را باز صدا می زدم دلم برایشان تنگ شده است اما برای رسیدن به آنان و جمع کردنشان حتی برای یک بار به زمان نیاز دارم دلم برای دیانا تنگ شده است همان دیانا که بهترین خاطرات آن شرلی بود ..! دلم برای پرین تنگ شده است همان پرین که در زیر درخت بید مجنون قایم موشک بازی می کردیم برای ساروستا که اکنون فرسنگ هااا دور شده است اما امیدی در وجودم می گوید روزی به خاطرات کودکی ام بر می گردم چقدر امروز خانه دیروز قدیمی شد انگار 100 سال بود که در این خانه ها کسی نبود عجیب است بند بند جاده آسفالت ها و کاشی هایش را لمس کردم اما همه جدید بودن همه رهگذران اش جدید بودن کودکان دیروز بزرگ شده بودن و هر کدام به شهری دور رفته بودند چرا من خاطرات را هنوز حمل می کنم انگار تا یک به یک شان را پیدا نکنم خاطرات محو نمی شود
هوای وجودم مه آلود است اما هنوزم گام هایش قوی هست!! سر سبزی وجودش هوای مه آلود را در گام های کودکانه درونم پر بارتر کرده است گاهی ترس از مسیر به تو اجازه ادامه سفر نمی دهد.. اما برای ایمان داشتن به باورها باید رفت گاهی قلم نیز عاجز است از به تصویر کشیدن وجودت اما می توان گفت من خدایی دارم در حال پرت شدن از جاده زندگی دستانم را خواهد گرفت ایمان دارم حتی اگر در درونم غوغایی باشد ..!!!
دستان نوازنده زندگی ام را دوست می دارم می نوازم بر نت های زندگی وجودم می گویند نواختن در زندگی تو را به اوج می رساند باورهایت را وجود پاک درونت را به تصویر می کشد تا بدانی آرامش حقیقی زندگی همیشه در درون تو نهفته است این تو هستی که می توانی با نت ها بازیی کنی می توانی آهنگ جدید زندگی ات را بهترین نوع اش خلق کنی می نوازم نواختن را دوست دارم می دانم نوازنده زندگی گاهی در فراز خواهد ماند گاهی در نشیب اش ..! اما می دانم پایان دفترش اوجی است که خود دوست دارد می نوازم می نوازم تا روز موعود فرا برسد برای پرواز مجدد ..!!
سنجاقک وجودم در حال سکون هست عجیب است می ترسم از بی حرکتی اش می خندد همانند ادم های عادی
کار می کند کمک می کند ! اما خیلی وقت است که دیگر روح اش آرامش ندارد ! دلش پرواز می خواهد نه می خواهد دریا باشد آرام بی قرار نه می خواهد کوه باشد قدرتمند استوار دلش فقط می خواهد برود ..!! می ترسد از ماند ن حتی از رفتن .! ولی تنها چیزی که می گذارد رنگ هایش متحول شود سخنی بود که می گفت تو می توانی !!
.گاهی دل ات می خواهد درک ای نداشتی از آدم ها حتی از یک پنجره خیالی!!
کاش می شد همیشه آرام آرام به پنجره بیرون وجودمان می نگریستیم ! گاهی رهگذران خسته ات می کنند ! لبخندم عجیب است زیرا رهگذران صدا می کنند اما عجیب است انگار ناشنوا شده ام نمی شنوم ! نمی دانستم یک اشتباه تو را ناشنوا می کند !! اشتباه خوب بودن پاک بودن بی ریا بودن !! دیگر صدایی نمی شنوم حتی اگر خود بخواهم !! انگار آدم های جاده رنگ آمیزیی را دوست دارند عجیب است رنگ هایشان تمام شده است ! و به بی رنگی می خواهند برسند اما باز هم برای رسیدن به بی رنگی به تو پناه می برند خدااااااایاااا تو پناه گاه همه هستی می شود پناه گاه من را نیز خود به عهده بگیریی..!! اینجا زمین است دوسش ندارم !! کاش بالی به من می دادیی برای پرواز ... نم نم باران وجودم را حس می کنم ! اما انگار صدا حالا حالا هاااا با من کار دارد عجیب است وقتی کودکی درونت را به کوهستان فرستادیی انگار باید تا آخر داستان باشی ..!!!
می گویند جاده یک ورق از زندگی است ! اما صفحه هایش رازهای نهفته ایی است ! وقتی نفس عمیقی را بر وجودم حاکم می کنم تازه متوجه می شوم که چقدر می توان در جاده رها بود ! جاده رویایی است تکرار نشدنی برای هر رهگذرش! کاش مسافرین اش با دقت به جاده خیره می شدن درس های جاده را دوست دارم زیرا همیشه هدیه ایی به من داد و هدیه ایی از من گرفت !!....
زندگی روح لطیفی را در بدو تولد به ما ارزانی می دهد اما ما انسان ها روح مان را با گردباد های زندگی محو می کنیم و لطافت ظاهری و باطنی خویش را محو تماشای درد و رنج زندگی می کنیم... پس می گوییم هر کدام از دنیای ناشناخته خویش با ایهام خاصی در واژه های ناشناخته ایی که صدا در اختیار ما قرار داده است می گوییم زیرا تنها قلم افسونگر واقعی وجودمان هست و می داند در این سرزمین خفته وجودی خویش در جستجوی چه هستیم...